۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

نگاهء اجمالی به عقبگاهء پلانهای توطئه گران


 


محمدیعقوب هادی

 
نگاهء اجمالی به عقبگاهء پلانهای توطئه گران
 
تمام انسان‌ها به یاری تفکر برای ادامه حیات شان رسیدن به یک منزل مقصود را نشانی مینمایند. راه‌های رسیدن به منزلگاه متعدد است. انسان برای نایل شدن به آن و پیمایش راه منزل به انتخاب وسایل و وسیله ها متوصل می‌شود. با این گزینش او از خود تعریف میکند که کیست و چسان است.
از آنجا که انسانها بصورت عموم دارای دوشخصیت استند. یکی شخصیت فطری انسان ودیگر شخصیت کسبی انسان است . پایه یا ستون هر دو شخصیت انسان تفکر خود انسان است. از همینجاست که هر یک از انسان‌ها حتی در محیط هم آهنگی های اجتماعی ، سیاسی، حزبی، اتنیکی، دینی، مذهبی وهر جمع آمد اشتراکی دیگر به اساس تعریف شخصیتی خودشان قابل شناخت میگردند.
با در نطر داشت این تحلیل آگاهان وعلاقمندان مسایل سیاسی ورویداد های حیات سیاسی مجموعه های سیاسی کشور به حیث نیرو های محرک در جامعه میدانند که در این روز ها توطئه بسیار خطرناک برای از هم پاشی یکی از این مجموعه های بسیار با اهمیت کشور «حزب مردم افغانستان» از جانب یک عده از دسیسه سازان وتوطئه گران آغاز شده که با نیرنگ های رنگا رنگ به پیش برده میشود.
چگونگی آغاز این توطئه را همانگونه که اعلامیه جعلی در سایت « بامداد» مستند ساخت. در عین زمانی که توسط اعلامیه شورای مرکزی حزب مردم افغانستان نیز رد گردید، هم‌ زمان با آن یادداشت‌های بسیار مشرح در سایت‌های خوانای انترنتی این توطئه را افشا نمود ولی با آنهم توطئه گران دست از این بازی خرابکارنه نکشیده اکنون به ایجاد شورا های جعلی ودایر شدن جلسات جعلی حمایتی از اعلامیه جعلی شان پرداخته که عقبگاه آن توطئه بزرگ شیونیزم قومی نطفه گذاری میگردد.
برای بر پائی جلسات حمایتی جعلی ولایت های به اساس بر قراری توازن (مانند دولت موجود کرزی) در نظر گرفته شده که نیات توطئه گران پوشش بدهد. اگر به پیشنه رویداد های درون حزبی و بیرون حزبی مانند همایش های داخل وخارج که ابتکار حزب مطرح شد، حمایت از کاندید حزب در دوره انتخاباتی ریاست جمهوری، نماینده گی شورا در کار کنگره وحدت، در مورد ایتلاف نیرو های دادخواه، مترقی و دموکرات، وسایر تدابیر حزبی سیاسی ومهم تر از همه قبل از مساله کادر رهبری در مورد تصامیم خود کنگره وحدت این شورا ها وآدم های نو چاپ آن مفقود بودند واکنون دفعتآ برای تائید توطئه پیدا می‌شوند و یک جلسه حمایتی جعلی ( پروان) نه آدمی داشته ونه صحبتی صورت گرفته فقط حمایت شده، بعد از سالها خاموشی در مورد رویداد ها اکنون با نام دینه گل غریب مل را با نام سر چپه دادحق کارگر( شاید میخواستند بگویند حقداد کارگر) گویا خواسته اند یک توازن توطئه گرانه را (با فکر فساد صندلی گذاشتن) پوشش بدهند. در مورد جلسه جعلی ولایت کاپیسا میخواهم اینرا بگویم همانگونه که در یادداشت‌های گذشته گفته شد که رفیق داود «راوش» جانب قضیه نه بلکه شکار توطئه قرار داده شده، لذا به نسبت تعلقیت رفیق «راوش» به ولایت کاپیسا توطئه گران چنین فکر کرده‌اند که در صورت کامیابی توطئه وشکست توطئه شکار شان همان شکار ولی هدف را باید از دست ندهند. به این معنی که اگر توطئه ناکام شد رفیق «راوش» را با این استناد که او با تکیه به سمت و منطقه در راس این توطئه قرار داشت، و اگر توطئه کامیاب شد با همین دسیسه سُست پایهء قوم گرائی مانند دزدانِ که پیشتر وبیشتراز صاحب خانه دزد فریاد میزنند که دزد را بگیرید برای چپه کردن این شکار توطئه از آن کار بگیرند. تعجب میکنم که رفیق داود «راوش» اگر به این توطئه پی نبرده باشند
در مورد جعلیات در ولایت کاپیسا چون نویسنده از ولایت کاپیسا استم مسایلی برای گفتن وجود دارد که به آینده موکول میکنم اما به توطئه گران میخواهم بگویم دروغگویان شرمسار و سر افگنده باد....
 
محمد یعقوب هادی

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

بمب های «کوکی» و بی صدا رادرحزب مردم افغانستان باید خنثی بسازیم




محمدیعقوب هادی

 
بمب های «کوکی» و بی صدا رادرحزب مردم افغانستان باید خنثی بسازیم
همانطوریکه محدوده جغرافیای کشور عزیز ما افغانستان در طی صده ها مورد تجاوزات، تعرضات، مداخلات نظام های ستم سالار و استعماری ودولت های طماع و توسعه طلب و جابجائی عمال آنان قرارداشته، همانگونه جنبش دادخواهانه مردم افغانستان نیز، در نتیجه عملکرد نفوذ عناصر مخرب دردرون خود، شاهد واقعات نا بهنگام، حوادث نا میمون، تحمیل وضعیت نا مساعد، دسیسه بازی و توطئه های رنگارنگ میباشد. هردو عامل فوق در پیوستگی ووابستگی با هم، بالاخره به شکل‌ گیری اوضاع و تأثیر گذاری بالای سرنوشت مردم وکشورما افغانستان منتهی شده ومیشود.
به نسبت بحران زده گی سیاسی، فضای بی اعتمادی که بر ذهنیت ها چیره شده لازم است در مورد باز بینی عوامل وعملکرد های که با واژه ترکیبی «عناصر مخرب» جنبش داخواهانه، در نوشتار ها وگفتار ها کار برد پیدا میکند این اصطلاح باز گردد. عناصر مخرب حتمی نیست که عُمال وابسته به ستم سالاران جهان باشد. بطور قطعی این چنین نیست. یعنی رابطه‌های ارگانیک میان این عناصر و قدرت‌های ستمگری بطور حتمی وجود ندارد، بلکه منفعت آن سیاست‌ها در نتیجه عملکرد این عناصر تأمین میشود. البته آنانیکه دارای پیوند ارگانیک با شبکه‌های اجنتوری استند شامل این تشخیص نمیباشد.
از این جهت در خصوص تأمین منافع ستمگران عملکرد های که سبب تأمین این منافع شده میتواند ، همانا احساس خود خواهی ها، بلند پروازی ها، شیفتگی به صلاحیتداری ها بی مسئولیت،همیشه حاکم بودن ومحور بودن ها، روحیه تسلیم طلبی وتابعیت بی قید وشرط و سلیقه پذیری از طرف دیگران، قُلدر منشی ها، حرکت‌های محرمانه ومخفیانه در عقب شکل دهی پیش آمد ها وحوادث منفی در درون جنبش ، نهضت وسازمان ، دسیسه برای بیرون راندن نیروی مقاومت در برابر انحرافات، توجیه انتقاد به مثابه حرف دشمنانه، تطمیع آدم‌های سست پیمان، آماتور وفرصت طلب با تعین در صلاحیت های تشکیلاتی ، خاموشی خیانت بار وبدون عکس‌العمل مثبت برای رفع معضلات ومشکلات ومترادف با این پدیده‌های مضر همه آن چیز های اند که جنبش، نهضت ،حزب وسازمان را به پارچه شدن، چند دسته گی، انشعاب، ضعف وناتوانی سوق میدهد که خود بخود در نبود یک انسجام بدیل، در برابر سیاست‌های ستمگران، عاملین این برخورد به حیث عناصر مخرب وخیانتکار به جنبش دادخواهانه مردم دانسته میشوند.
مگر آیا تشخیص این چنین عناصر مخرب در درون جنبش نا ممکن است ؟ اگر نه، پس چرا این حرکات در نطفه خنثی نمیگردد؟ در‌واقع ین افراد که به دلیل مصلحت های ضرورتمندانه جنبش در درون خود جنبش با سو استفاده از مصلحت ها رشد نموده وبه اساس سرشت وطبیعت منحصر به خود شان وبا خو پذیری قبلی که از محیط وماحول خود دارند، با افراد دارای خصوصیات مشابه حلقهء رابطه‌های شخصی را ایجاد میکنند همانگونه که گفته می‌شود «مجرم یک قدم پیشتر از پولیس و یا قانون است» هر از آنگاه برای عملی ساختن نیات واراده شان بر می آیند. این خصوصیات ومشخصات در وجود افراد وابسته به جنبش دادخواهانه درست به مثابه انفجار بمب های کوکی وبی صدا همیشه در مقاطع مختلف شرایط تاریخی جنبش دادخواهانه کشور را صدمه زده است.
حزب مردم افغانستان به مثابه یکی از سازمانهای دادخواهانه، وارث ومتعهد به ادامه مبارزه آرمانی حزب ( ح د خ ا) مانند «حزب مادر» توسط همین عناصر تخریبکار شامل تعریف و تعبیری که در سطور بالا گفته شد مورد آسیب‌ پذیری و صدمه قرار گرفته و مشکلات جدی را فرا راه آن ایجاد نموده است. لذا رفقای شرافتمند ومتعهد مان را در این وضعیت حساس فرا میخوانیم که دیگر بیش از این زبان را در دهان قفل کردن وقلم را در پس گوش گذاشتن در حالیکه مصلحت نیست در‌واقع چنین بیتفاوتی در نقش حامی وشریک این پیش‌زمینه تخریب و صدمه شناخته خواهد شد. ما دیگر منتظر چه باید باشیم؟ چرا این زلزله ما را از جای باید تکان ندهد؟ حالا بصورت روشن مرکز این زلزله حلقه خود مختار شورای اروپائی حزب مردم افغانستان شناخته شده است. زلزلهء بمب های کوکی و بی صدای که بار، بار بهترین فرزندان یک خانواده را بی خانمان ساخته ،و حالا باز هم یکی از خانه‌های سیاسی دیگر لشکر صفوف و سپاهیان آرمان سعادت وبهروزی ورفاهیت مردم افغانستان را مورد حمله قرار داده که با تأکید میگوییم دیگر خاموشی مصلحت بوده نمیتواند و گویا شدن مسایل بسیار ضروری وجدی است.
از این جهت اول به مثابه یک عضو در حزب مردم افغانستان میخواهم شماری ازرفقای تشکیلی در شورای اروپائی حزب مردم افغانستان را چون نور احمد نور، داوود رزمیار، و شفیق الله توده ائی( در مورد رفیق شفیق الله توده ئی بحث جداگانه دارم) را به عنوان سازمان دهندگان این پیش آمد مورد سؤال قرار بدهم که این وضعیت چرا چنین انکشاف کرد؟ به تعقیب آن مجریان این پلان باید بدانند که آنان در برابر سپاهیان آرمان قرار گرفته اند
شما عاملان حمله به این خانه بازمانده سیاسی ما چه میخواستید؟ مشکل شما در کجا بود؟ قدرت میخواستید؟ مگر ما شما را از نام صفوف از نام سپاهیان آرمان از نام حزب وسازمان خود ما دعوت نکردیم که بیائید پیش شوید برآمد نمائید ما باز عقب درراه می افتیم. چرا خم خم رفتید ؟ چرا با دزدی راه رفتید؟ چرا این صلاحیت را که شما عاشق آن استید وما میخواستیم که بشما دوباره بر گردانیم از طریق مشروع نخواستید بدست بیاورید؟ شما بار ها شاهد نبودید که سپاهیان آرمان، لشکر صفوف، وحدتخواهان صد ها وهزاران بارهر آن گاه که هویت شما مورد تعرض قرار داشته در حمایت شما وهویت شما بر خاسته اند؟ شما همیشه خاموش بودید. حتی آنانی را که شما برای بلی گویی تان به حیث مجری پلانهای محرمانه تان به صلاحیت های تشکیلاتی نصب نموده‌اید همین ها سیلی مخالفین را بروی شما حواله کرده اند
پرسش را دو باره از اینجا بر میگیریم که به عوض این رفتار های زیر بوریائی برآمد شما در اجتماع سیاسی در این مدت چه نقصی را متوجه جنبش وحزب ما میساخت؟ درست است که شما در جلسات حزبی شرکت داشته اید. اگر همین را هم نمیکردید بطور واضح که دیگر شما عضو حزب نبودید. مگر سواء از این شرکت دیگر چه نوع فعالیت حزبی سیاسی داشته اید؟ جز اینکه با رفتار های محرمانه مهره سازی نمودید، به مخالفین تان دسیسه ساختید وآنانرا از سازمان راندید. مگر تعداد رفقای که شما در برابرآنان صف دسیسه آراستید کم بود واست؟ که اکنون به ریشه حزب در کابل حمله نمودید. من باور دارم که از میان شما پلان گذاران این حمله، هیچ کدام تان با رفیق گرامی رفیق داوود «راوش» طرز برداشت همگون ندارید اثبات آن این که :
در دوران پروسه وحدت با حزب متحد ملی وقت ونهضت فراگیر وقت در صورت انصراف کاندیداتوری رفیق علومی ورفیق بزرگر رفیق راوش یکی از جمله کاندیدانی بود که از طرف رفیق علومی مطرح شد ومطرح بود حالا سؤال اینجاست شما که با صلاحیت رهبری رفیق «علومی» موافقت نداشتید و دسیسه نشست حضوری را در هالند با رفیق «علومی» سازمان دادید که آن رفیق را زیر سؤال ببرید. ودر این باب نسبت به رفقای اثر گذار چون رفیق «پیکارگر» که شمشیر کشی حلقه خود مختارهم صدا شدند سخت انتقاد دارم «نویسنده این سطور در همان وقت ملاحظات خود را در مورد آن نشست ارایه کردم» نشان دادید که به هیچ صورت با مطرح شدن رفیق علومی به دلیل آن موافق نیستید که صعود شما در راس صلاحیت ها بکلی محدود می‌شود نه بخاطر آن که رفیق گرامی رفیق بزرگر کاندید بر گزیده شما بوده باشد که اینک دسیسه حاضر ثبوت این مساله است. واما چرا رفیق راوش را شما قربانی این پلان محرمانه انتخاب نمودید؟ اینهم نه به خاطر آن که رفیق داود «رواش» کاندید برگزیده شماست بلکه به آسانی تمام علایق وحدتخواهانه رفیق راوش با حزب متحد ملی وقت پلان بعدی شما را با دلایل دسیسه جویانه که شما مطرح دارید عملی میسازد چرا که از نظر شما رفیق نورالحق «علومی» خائین است و اینرا شما در وقتی الم نمودید که رفیق «علومی» ریس نوبتی حزب واحد ما بود. اکنون به دید شما اوشان دیگر نه ازماست ونه با ماست. شرم وننگ باد به این بازی‌های بچگانه که شما حتی حضور ما را در مجامع افغانی ما که هر روز یک پیامی را از نام داد خواهان وترقی خواهان ودموکرات ها انعکاس میدادیم با این رفتار های جفا کارانه مانع شدید. تاهر بار با طعنه های مواجه شویم که اینست رفقای صاحب صلاحیت های تشکیلات دادخواه ، ترقی خوا دموکرات شما که هر روز یک دسیسه تازه را سازمان میدهند؟.
رفیق گشت وگذار محرمانه رفیق نور احمد «نور» بیاد دارند که در جلسه هالند با شعار وحدت پرچمی ها در حالیکه بهترین متحدین سیاسی حزب بزرگ ما را که تا اکنون با ما قدم مبارزه برداشته بودند از سازمان ما راندند این نه بخاطر آن بود که تعهد با این شعاروحدت پرچمی ها را نشان بدهد بلکه به منظور حریف کوبی که درهمان جلسه رفیق پرچمی «رفیق علومی» هم به اصطلاح بی داغ گذاشته نشد آخر چرا؟
خوب بر میگردیم به مستند سازی دسایس که زیر نام اعلامیه از طرف حلقه خود مختار شورای اروپائی ما در سایت «بامداد» به نشر سپرده شده است. نشر این مساله همزمان با دایر شدن جلسه شورای آلمان است که 4 عضو شورای مرکزی در آن عضویت داشتند. وآن هم در سایت بامداد انعکاس نموده است. (حالا از این میگذریم که این همه اعضای رهبری از اعضای غیر مقیم به اساس کدام موثریت مطرح است) قرار معلوم اکثریت اعضای شورای مرکزی بعد از ختم کار «کنگره وحدت» رهسپار اقامتگاه های خارجی شان شده‌اند،اما جلسه شورای مرکزی در یک نصاب نامعلوم بدون منتفی شدن کاندید اتوری رفیق شیر محمد «بزرگر» وبدون حضور خودشانبه حیث یک جانب موضوع در نیمه شب وآنهم شب‌های کابل کنونی به ریاست رفیق سلیمان «کامجو» که تازه از پس پرده برآمده دایر میگردد. بیاد دارم که حضور رفیق کامجو را در مدت زمان دو ماه در کابل بودم ویک روز هم در دفتر حزب شاهد نیستم وآنهم در آستانه تصمیم گیریهای دایر شدن کنگره واحد در نتیجه پروسه وحدت دو حزب رفیق یعنی در شرایط بسیار حساس وحدتخواهی مخصوصآ با چنین طرح وتدابیری که صلاحیت انجام دادن آنرا دارا است . (رفیق «صدیقی» رفیق «کرنزی» شما به این ادعا چه میگوئید زیرا در حضور شما در این مدت در دفتر حزب رفت وآمد داشتم) منظور این نیست که ما خواهان ریاست مدام العمر رفیق گرامی شیر محمد «بزرگر» استیم با این واقعیت که اوشان خود نیز بار ها اصطلاح امانت رهبری را از آغاز تا اکنون ورد زبان داشته اند. اما مقاومت در برابر خود مختاری ها، دسیسه سازی ها، وتامین مصونیت این امانت خود صداقت امانت داری است و این ثابت قدمی مورد حمایت میباشد. لذا حمایت بی چون وچرای لشکر صفوف وسپاهیان آرمان را این امانت داری باخود دارد.
قریب به یک دهه شده که ما از بگو مگو های درونی خود، خود را نجات داده نمیتوانیم. احزاب طرح میدهند، موضع گیری میکنند در اوضاع سیاسی حرکت شانرا قابل تشخیص میسازند حزب ما را حلقه خود مختاربا بازی‌های پشت پرده در هوا معلق نگهداشته است. حتی همان کاندیدا توری رفیق حبیب «منگل» که مجموع رفقا با وجود ارایه ملاحظات شان (رفیق «منگل» باید آن سند را در ایمیل آدرس شان داشته باشند) به لحاظ حضور در فضای سیاسی به شدت از آن حمایت کردند هم چنان یک برآمد انتقامی بود که اگر رفیق علومی کاندید انتخابات پارلمانی است اینک ما کاندید انتخابات ریاست جمهوری استیم.
حالااگر قرار گزینه سازی تعویض، برای فعال شدن مطرح باشد باز هم سؤال بوجود میاید که چرا این حرکت فعال که حالا گویا مدنظر است در وجود حلقه خود مختار از قبل محسوس نبود. مگر این خمودی وجمودی خودش پیش‌زمینه یک هدف نا مشروع را تشریح نمیکند؟ اگربه بی رنگی وبی محتوائی سایت شورای اروپائی حزب که صلاحیت رهبری حزب را تمثیل میکند نگاه شود به وضوح معلوم می‌شود که این فعال شدن باید زیر زمینی وپشت پرده‌ای باشد. چرا که در پیش پرده مشاهده نمیشود. سایت بامداد شعبه اسناد محرم حزب ما نیست که فقط جلسه دایر شد جلسه دایر نشد را منعکس بسازد. وهر وقت که جنجال را حلقه خود مختار بر پاکرد به عنوان بلنداژ باید استفاده شود،و هر نوشته را چه با روحیه انسجام باشد ویا پراگندگی مقصد حریفان این حلقه خود مختار را بکوبد به نشر برساند
بخاطر باید داشت که از هیچگاه الم مبارزه اصول را رفقای شریف ما بر زمین نخواهند گذاشت،هیچ برخوردی دلسردی ببار آروده نمیتواند واین تفکر را از پیگیری باز نمیدارد. هیچ کسی این نیرو را فقط چند تنی از رفقای یادداشت نویس در ذهن خود تجسم ندهد. این تفکر مسلط حزب ماست و در تمام سازمانهای که خوانده میشود . شماری از خود مختاران که بر توسن صلاحیت های تشکیلاتی اینسو وآنسو می تازند ونمیخواستند این نیرو را به محاسبه بگیرند باید اکنون حالی شده باشند که این سیل خروشان ودسیسه بر انداز روی دلایل احتیاط بر انگیز لازمی بصورت آرام جریان داشت. اما در مورد حلقه خود مختار با تمام قوت باور داریم که این حلقه خود مختار در حزب مردم افغانستان از پنج ، شش تن بیشتر نیست. این حلقه خود مختارکل حزب نیست و بصورت قطع نیست، و بعد از این حلقه خود مختار اجازه نخواهند یافت از مصلحت ها و احتیاط های تفکر رفقا سوء استفاده نماید.
یاد هانی اینرا ضروری میدانم که باری جمعیت رفقای وحدتخواه برای من وظیفه سپردند تا با‌شخصیت های پیش کسوت طرح وحدتخواهی را به مشوره بگذارم . در نتیجه مراجعه با این روحیه گفته شئد که وحدتخواهان خود را حامی پیشینه مبارزه آنان وهویت آنان دانسته از همنوائی ، تائید و مشوره های رفیقانه شان تشکر مینمایند ودر پهلوی مشوره ها از حضور شایسته آنان در جمع آمد وحدتخواهی سپاس گذار اند. اما میخواهیم به این سلسله اینرا نیز بازگوئی نمائیم که رفیق نور احمد «نور» با این پاسخ که چون او عضو سازمان ما در یکی از واحد های بیرون مرزی است از این جهت برای وحدتخواهی از طریق سازمان مؤثر خواهد بود اما اکنون این موثریت با دلایل مشهود معکوس به نتیجه میرسد و آن اینکه که این موثریت را در پروسه های مورد نظر مشاهده نکردیم اکنون سازماندهی جدا سازی بهترین رفقای هم کنار را در مرکز حزب خود ما نیز مشاهده میکنیم که در روزنه «بامداد» شام را برای ما اعلام میدارند. این انکشاف در حالی یک تال چال سیاسی پایان یافته تلقی میشود که این رفیق ما مانند شماری دیگری از رفقا جرأت تعویض فضای ممنوع الخروجی را ندارد واز اینرو حزب را گروگان گرفته تا امام موعود از شمال یا سمت دیگر ظهور کند وشرایط صدر نشینی مهیا گردد. به همین لحاظ هر نوع جوشش با ضایعات فراوان از این موثریت منفی بالای ما تحمیل شده است.
خوب فشرده اوضاع شکل گرفته پیرامون مشکلاتی که حزب ما به آن مواجه ساخته شده همین است ولذا باز هم سؤال همیشه گی چه باید کرد مطرح میشود. در گذشته وقتی وحدت شکنی با لای دو حزب رفیق داشت تحمیل میشد گفته بودیم بیائید این پروسه را فدای خود مختاری چند تن هر دو جانب نسازیم این چند تن را در سرجای شان بنشانیم ودر یک سطوح دیگر مفاهمات را تا موفقیت پیش ببریم مگر نشد، همان حلقه خود مختار توانست اراده خود را بالای پروسه تحمیل کند و نتیجه آن شد که دیدیم
حالا نیز در موقف وموقعیت مشابه قرار داریم با تفاوت اینکه رفیق گرامی رفیق داوود «راوش» را جانب مشکل نه بلکه شکار و قربانی حلقه توطئه میدانیم. با تفاوت اینکه دیروز در پروسه وحدت دو حزب رفیق دستان حلقه خود مختار توانسته بود دو دفتر را که باید مشترک میشد در دوگانه گی آن حفظ نمایند، با این تفاوت که ملاقات های حضوری و مستقیم هر دو رفیق روسا به اساس پلان همان حلقه خود مختار هر دو طرف از طریق سخنگو ها تنظیم شده بود. اکنون هر دو رفیق مسئول رهبری حزب ما یک دفتر، یک میز و حضور دایمی وهر روزه وتماس مستقیم باهم دارند. لذا نخست به حضور رفیق گرامی داود «راوش» بطور مشخص به دلیل آن سخن را متوجه میسازیم که حلقه خود مختار برای پیشبرد اهداف خود شان رفیق داود «راوش» موضع قرار داده‌اند از این جهت پیشنهاد این است که رفیق گرامی داوود «راوش» با صراحت تمام اعلامیه حلقه خود مختار را با صدور اعلامیه مشخص خود شان رد نمایند و بعد نظر به تفاهم رفقای شورای مرکزی مقیم کشور مطابق نورم اساسنامه بطور واقعی پلینوم فوق العاده شورای مرکزی دعوت گردد و در یک انتخابات آزاد دمو کراتیک ریس حزب انتخاب شود. با پیروزی هر یک رفیق در حالیکه این اقدام خودش پایان پلان حلقه خود مختار خواهد بود بصورت فوری در مورد این حلقه تصمیم گرفته شود.
اگر واقعآ صداقت وجود دارد ساده‌ترین ، شفاف ترین وفوری ترین راه حل این مشکل همین است. در غیر آن در حالیکه خود سری های این حلقه خود مختار دوامدار به حیث دانه سرطانی در مراحل مختلف سر خواهد کشید از مسئولیت عواقب آن هیچ یک بری نخواهد بود...... به امید پیروزی صداقت

 
محمد یعقوب هادی
http://www.bazir.blogfa.com
 

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

رفقای کابل اطلاعیۀ سایت (بامداد )درموردانتخاب رفیق داوود راوش را جعلی میدانند



رفقای کابل حزب مردم افغانستان،اطلاعیۀ سایت (بامداد) درمورد انتخاب رفیق داوود راوش را جعلی وخودساخته میدانند

رفقا ودوستان عزیز !

درضمن تقدیم درودهای گرم و رفیقانه وابراز آرزومندی برای صحت مندی هرکدام شما واعضای خانواده های گرامی تان، با نومیدی وابراز نگرانی شمارا درجریان قرار میدهیم که :
خبرها واطلاعیه های نشر شده در سایت « بامداد » ارگان نشراتی (حزب مردم افغانستان)  قبلاًدرمورد گزینش ویا( انتخاب )، رفیق شیرمحمد بزرگرواکنون در مورد انتخاب رفیق داوود راوش، بحیث رئیس شورای مرکزی حزب مردم افغانستان،حقیقت ندارد .این نوع اطلاعیه ها درطول فعالیت ویا شکل گیری شورای اروپایی (نهضت های فراگیر میهنی،دموکراسی وترقی،حزب واحد واکنون حزب مردم افغانستان)، ازطرف شخصیت های خبیر، کارآزموده،صاحب صلاحیت های تشکیلاتی،غیر مسوول و واجب  الاحترام،  بارها نشر شده است.
امروز ساعت10:41 قبل از چاشت ، بایکی از رفقای گرامی وقدیمی ام درکابل، تماس گرفتم وپیرامون بعضی از انکشافات از نامبرده طالب معلومات شدم. رفیق نامبرده  که خود یکی از چهره های بارز نهضت وفعلاً حزب مردم افغانستان میباشد،چون صحبت تیلفونی بود، همه جانبه وطولانی نتوانستیم با هم تبادل نظر نمائیم . ایشان پیرامون کنگره وموقف های مختلف ومتضا ددرآن صحبت کرد،و درمورد اطلاعیۀ اخیر نشر شده درسایت ( بامداد ) پیرامون انتخاب رفیق داوود راوش،بحیث رئیس شورای مرکزی حزب مردم افغانستان، در جلسه یی تحت ریاست آقای سلیمان کامجو، چنین گفت: (( آن جلسه، برعلاوۀ نداشتن قانونیت، فاقد مشروعیت حزبی وتشکیلاتی نیز میباشد، ودرنزد ما، که( آن  رفیق خودرا متعلق به اکثریت شورای مرکزی حزب میدانست)،کدام اعتبار ندارد.
رفیق مذکور برای اولین با از مداخله های بیموردمحترم نوراحمد نور،فرد شماره دوم حزب سابقه، درمسایل وامورات داخل کشوربه نفع خودش وحلقۀ از یارانش ) سخن میزد. معلوم میشود که صبر وتحمل رفقای مرکزنیز بسر رسیده است، وگرنه درسابق این نوع مداخله های تیم محترم نوراحمد نوروشاملین کشتی یی طوفانی شدۀ نوح،درهمه امور حزبی برای خرابی وبربادی بیشتر،درکابل نیز کمتر شنیده میشد.اما،رسیدن کارد به استخوان، دیگر برای رفقای مرکز،بخصوص بعد نمایشِ بازی سیاسی عصر جدید، بنام کنگرۀ ( بی همتا ) ، کابل را به سرپیچی از اوامر ملوکانۀ تیم اجاره داران رهبری دایمی حزب ویاغی گری دربرابر احکام هر کفتان اروپایی حامل چند یورو پول حق عضویت رفقا، که رهبران اروپایی هرگز انتظار   چنین انکشاف وعکس العمل را نداشتند، وادار ومجبورساخته است.
بهر صورت، آنچه حقیقت دارد وقطعیست اینست که :رفقای مرکز( طرفداران رفیق بزرگرکه خودرا حامیان تطبیق اصول رای شماری دقیق حزبی اعضای پلینوم کمیتۀ مرکزی حزب مردم افغانستان که باید ازنو ودور از تدابیر زیرزمینی افراد (ماهر) که ازخریطه های خالی بسان خاکیشاه(مار )بیرون میکشند،دایر شود، وانمود میسازند) که اعلامیۀ سایت« بامداد » وانتخاب رفیق داوود راوش را به حیث رئیس شورای مرکزی حزب مردم افغانستان ،اهمیت قانونی وشرعی نداده وبصراحت میگویند که : این تعینات بنام انتخابات، کار آقای نور احمد نور است، نه تصمیم شورای مرکزی حزب مردم افغانستان.
ما، بنوبۀ خود به محترم نوراحمد نور خطاب کرده میگوئیم: بلحاظ خدا وخونهای بیشماریکه بخاطر تحقق اوامر شخص شما ویا بخاطر انتقامجوئیهای تان از اکثریت اعضای حزب،بجرم دفاع از فقید رفیق ببرک کارمل وبخاطر جلب رضائیت رهبری جدید وشخص داکتر صاحب شهید که به ایشان نیز صادق ووفادار با قی نماندید،به مداخله ووحدت ستیزی تان خاتمه دهید، وببینید که صفوف وکادرها، درنبود رهبرانی (!)مثل شما  چطور میدرخشند وچه پیروزیهای را بدست میآورند.

 مداخله بس است وزمین بازی یی شما روز بروز تنگ تر شده میرود.آخرین دست آورد تان از مداخلات در امور حزبی کابل، ازدست دادن بخش وسیعی از صفوف وکادرهای واقعاً  شریف، باتقوا ووطن پرست داخل وطن است،  که  بپاس  دیروز ( مقام وداشتن حق امر ونهی نامحدود) تان هنوز بشما اقلاًحرمتی قایل بودند . کادرهای بیشتر اروپا مواضع شان را درمورد شما وامثال شما،قبلاً روشن کرده بودند.
از مکافات عمل غافل مشو    گندم از گندم بروید،جو زجو 

نشرات منعدد درمخالفت با مداخلۀ تیم آقای نوراحمد نور وهمرکابانش وافشاگری های جدی درمورد چال بازی وحیله گریهای این گروه بما این خبر دلگرم کننده را میرساند که: معرکۀ نهایی وفیصله کن برای نجات آنچه از حزب پارچه پارچه شدۀ دیروز باقیمانده است، آغاز گردیده وهیچ حزبی یی باشرف وصاحب احساس مسوولیت ملی وخواهان ادامۀ مبارزۀ شرافتمندانه ودوراز ریا کاری وجعل سازی، نمیتواند، دراین نبرد، تماشاچی ویا بیطرف باقی بماند.
رفقای عزیز !بیائید، حزب خونین کفنان وفداکاران را از چنگال تجار سیاسی وسیطره خواهان عامل بربادی چند ین مرتبه  آن نجات دهیم. 

جلیل پرشور

نوت:
حال که حقیقت طور دیگری است، درمورد جریانات واقعی کنگرۀ حزب مردم افغانستان،مداخله ها وتعینات حزبی قبل از جلسات دراقامتگاهای این افراد، بزودی نوشته های دیگری بشما تقدیم خواهد شد.


*********************************************************************
*********************************************************************
 پاسخ به نامۀ تو!






هدایت حبیب

پاسخ به نامۀ تو!
هدایت حبیب
2012-06-03
 
خوانندگان گرامی !
        طوری که شما درجريان مرور از سايتهای انترنتی آگاهی کامل داريد، که در هفتۀ قبل نگارندۀ اين سطور، مقالی را پيرامون تکذيب و رد يک نبشتۀ جعلی که از آدرس من درمورد مصاحبۀ فريد احمد مزدک و توهين به حزب دموکراتيک خلق افغانستان، در وبلاک همايون سياه مشق کرده بودند؛ بادلايل قناعت بخش انشاء و درسايتهای "سپيده دم" ، "آريايی" و "وطن" به نشر سپردم و درآن بنایر رعايت عفت قلم نام نويسندۀ جعل نگار را ذکر نکرده بودم؛ ولی از اين که به گفتۀ مشهور هم ميهنان ما "دزد در کلاه خود پر دارد" آقای جعل نگار همين که هويت خود را افشاء شده دريافت؛ خيلی سراسيمه شده، دست به دشنام گويی و استعمال واژه های رکيک و دور از قدسيت کلام زده مانند افراد بداخلاق کوچه کرکتر بازاری خود را درسايت "کوفی" به نمايش گذاشت.
       اما نگارندۀ اين مقال بنابر محدوديتهای اخلاقی (تربيت کانون خانواده ـ مدرسه و حزب محبوبم که يک نسل انسانهای مستعد به تربيه را دردامان پاکش آموزش داده است) جرأت و صلاحيت آن را ندارم تا دشنام را به دشنام پاسخ دهم.
       ازنظر موازين علم حقوق نيز نبايد جنايتکار را با ارتکاب جنايت ديگری پاسخ داد؛ بلکه به شخص جنايتکار از طريق سپردنش به پنجۀ قانون و تطبيق مجازات پاسخ داده شود.
       بنابران اگر اعمال جعل و سرقت ادبی اين جنايتکار و يارانش از طريق افشای آنان در رسانه های جمعی و سايتهای انترنتی افشاء و به دادگاه جامعه معرفی می شوند اميدوارم تا اين اقدامات را نخستين مجازات تأديبی غرض اصلاح حال آنان قبول فرماييد.

        آقای ...!
از مکافات عمل غافل مشو   گندم زگندم برويد جو ز جو

        بلی! برمبنای احکام دين اسلام و بروفق گفته های بزرگان علم و ادب ما، پاداش عمل ديدنی و رسيدنی است. هر کسی که نيکی کند، نيکی می بيند و اگر تخم شرارت بکارد همان را درو می کند.
         تو...! این را باید بدانی که توهين به مقام والای انسانی؛ بی حرمتی و تجاوز به شخصيت و حيثيت آدمی  را هيچ کس تحمل کرده نمی تواند و من نيز درطول زندگی نه تنها به خود قبول نکرده ام؛ بلکه بمنظور دفاع از حق، آزادی، حفظ آبرو و زندگی شرافتمندانه و برابری حقوق هم ميهنان عزيزم، سال ها قبل  سرنوشتم را با سيرزندگی و کاروفعاليت سياسی و اجتماعی حزبی که درس انسانيت و دفاع از حقوق، منافع و حفظ کرامت انسانی مردم زحمتکش افغانستان را آموزش می داد، گره محکم زدم. 
       آقای...! این را هم باید بدانی، آزادی بیان به این معنا نیست که تو هر آنچه می خواهی بگویی وهر تهمت و حرف دور ازعفت کلام و قدسيت قلم که  بخواهی به هر کسی ببندی. این را نيز باید بدانی که شخصیت انسان نظربه صراحت اعلاميۀ جهانی حقوق بشر وتمام قوانين بين المللی از هر گونه تجاوز و تعرض مصوون است.
       همچنان اين اصل زرين و قبول شده را نيز بايد بدانی که آزادی حق طبيعی هر انسان است که " بجز سلب آزادی و تجاوز به حقوق ، حيثيت و کرامت انسانی ديگران " ، ديگر حدودی ندارد.
       آقای... !  مسودۀ ( قبل از تصیح و ویراستاری استادت) مقالۀ زیرین چاپ شدۀ "سایت کوفی" را که کاپی آن را به دیوار برگه ی"فیس بوک" من با ضمیمۀ تحدید نامه ی کوچکت نگاشته ای، « دزدی شده از نویسندۀ ایرانی تحت عنوان "ساکن خانه ی شیشه ای" می باشد » که با اندک تغیير عنوان و علاوه نمودن چند سطر ناهمگون، نا تراش و هذیان گویی خودت نبشتۀ ديگران را دستبرد کرده ای . آيا اين سرقت آشکارت ازسایت های انترنتی مايه خجالت وشرمساری  نیست؟؟؟      
        من تعجب می کنم که جناب ... خانزاده، مقاله نویس، تحلیلگر و کاوشگر شده است، ولی از شخص خود نه مقالۀ ونه تحلیلی دارد.
        از نظر من ای کاش! اين " همه کارۀ (!) هيچ کاره " از خودش چیزی برای بیان کردن می داشت، تا خواننده ترازوی قضاوت را با دقت نگاه می کرد و تشخیص درستی را از نادرستی بدست می آورد .
       همچنان خدمت خوانندگان عزيز بايد بعرض برسانم که اين کمترين شما بنابر احساس مسؤوليت انسانی و هم ميهنی ، دوهفته قبل باب صحبت را با وی باز کردم و با صراحت کامل گفتم که " بد است مقالات ديگران را بدون ذکر منبع و نويسندۀ آن ، به نام خود ذکر و قيد نکن که اين سرقت ادبی گفته می شود، پروفیسور و دکتور آخرین درجات علمی تدریسی و تحصیلی هستند که با خون جگر و در طول سالیان متمادی تدریس و تحصیل بدست می آید".  مگر با وجود توصیۀ صمیمانۀ دو هفته قبل اين هم ميهن و همدرد شما، گوش شنوایی وجود نداشت.
خوی بد در طبيعتی که نشست    نرود تابه روز مرگ از دست
       آقای ... از بخت بدی که داشت دروس را ناتمام کرده دوباره به وطن آمد. این القاب قلمبه و سلمبه دوکتور حقوق و تحلیل گر سیاسی از کجا به سرقت گرفته شده است، نميدانم ؟
       روزگاری در مجلۀ " پيام حق " در مقاله ای اين بيت را درمورد شخصيت حضرت محمد (ص) خوانده بودم :
   نگارمن که به مکتب نرفت و خط نه نوشت
  به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
       اما اکنون آن صفات و جايگاه را که از جملۀ معجزات پيامبر اسلام بوده ؛ آقای ... داوطلب شده و می خواهد بدون تحصيل و تدريس و کاوش و پژوهش ، فقط با استفاده از اسلوب ننگين سرقت ادبی و دزديدن مقالات نويسندگان ديگر و اينبارهم از (اسماعیل نوری) نويسندۀ هم فرهنگ ايرانی مان که اينک يک نمونۀ آن بعنوان " مشت نمونۀ خروار" درختم اين مقال خدمت خوانندگان عزيز تقديم می گردد ، از آن خود کند.
      آقای ...! در آیندۀ نزدیک پاسخ نامه ی چاپ شده ات را در "سایت کوفی" و نامۀ که به دیوار برگه ی "فیس بوک" من ونوشته های دزدیده شدۀ دوستان ایرانی که از نام خودت در سایت های انترنتی قبلن به چاپ رسانیده شده است، با تفصيل غرض آگاهی فرهنگیان عزیز  به دست نشر خواهم سپرد. تا واقعیت بیشتر بر ملا گردد.
      سخن چو گفتی دلیلش بیار، آنچه که بایست خدمت خوانندگان عزیز بیان دارم این است، که جمله ها و سطرهایی مقال که در ختم تبصرۀ ذیل که به رنگ سرخ نشانی شده سرقت آشکار از نبشته ای آقای (اسماعیل نوری) نویسندۀ توانایی هم زبان ایرانی مان است، مطالعه نمایید و قضاوت را به شما می گزارم.

 
جلال بايانی
ســــــــــويدن

کسيکه در خانه شيشی نشسته به خانه ديگران سنگ نمی اندازد

 
گرچه از خود گفتن واز خود ستايش کردن در فرهنگ سنتی ما افغانها چندان مطلوب نيست . و اينبار برخلاف گذشته با سياست ، مداخلات ايران و پاکستان در امور داخلی افغانستان کار ندارم من، با اجازهء شما، اين هفته واقعاً می خواهم از (او )بنويسم، آن هم در مورد يک وجه از ساختار روانی ( او ) که بشدت با « صداقت و راستی» بيگانه است و به همين دليل هرگز نتوانسته اين همه احتياط و سفارش را در مورد وجود « صداقت» و لزوم حفظ آن بفهمد و بپذيرد. در واقع، بايد نوشت که برای مفهوم درک حقيقت« صداقت » هميشه مزه و طعمی بد و تلخ داشته است در اين زمينه، انگليسی زبان ها ضرب المثلی دارند : «کسی که در خانهء شيشه نشسته به خانهء ديگران سنگ نمی اندازد». با شنيدن چنين ضرب المثلی دايمأ در اين انديشه فرو ميرفتم که چطور ؟ و چگونه ؟ چرا نشستن در خانهء شيشه ای يک عيب و کمبود محسوب می شود؟ علت اين فکر هم آن بود که برای من معنای «نشستن در خانهء شيشه ای» با معنائی که اين عبارت در ضرب المثل انگليسی دارد فرق می کرد. من خودم «شيشه» را نماد شفافيت و روشنی می دانستم . و اما انگليسها تعبير دارند «تو که خودت نقطه ضعف داری، کمبود فهم دانش داری ، گذشته سياه و آلوده داری ، کردار بد و زشت  داری ، در مبارزه چون بوقلمون چند رنگ داشتی و داری و ازعکس نابغه شرق در يخن لباس تو هويداست که تو آدم سالم نبودی و نيستی چرا بر نقطه ضعف های ديگران انگشت می گذاری و فکر نمی کنی اگر آنها هم متقابلاً سنگی به خانهء شيشه ای تو پرتاب کنند آن خانه خواهد شکست و فرو خواهد ريخت و نقطهء ضعف تو هم در نزد ديگران افشا خواهد شد؟». ای ( او) بايد بگويم متأسفانه، البته کار را به آنجا نرساند که سنگش را بياندازد و خانهء شيشه تو را که سخت شکننده است بشکند من فکر می کنم کسی که پا در ميدان سياست پاه می گذارد و قلم بدست می گيرد تا در مورد مسائل گذشته و حال و آيندهء جامعه بنويسد، يا کسی که دست به فعاليت سياسی می زند، اين خطر را برای خود خريده است که حرکات و سکنات و گفته ها و نوشته هايش در حافظهء زمانه باقی می مانند و خيالی خام خواهد بود اگر فکر کند که چيزی را می توان از مردم و تاريخ پنهان کرد ، نخست قلم از قرار گرفتن در دست که « لطفأ » را « لطفن » بنويسد رنج ميبرد ، انکه فکر وافکارش در قرن بيست توقف نموده از انقلابات ، جهش های دموکراتيک حرف ميزند در حاليکه در افريقا و آسيا نهضت ها سرکوب و کشور ها يکی پی ديگر اشغال ميگردد. و از اين «گنجه» نيز، بی اختيار، ياد آن «پرده» ی حافظ می افتم، وقتی که ميگويم «مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز»، باری، همهء اين ها را که در نظر می گيرم، جدا از ساختار روانی، و در سطح آگاهی ام، به اين نتيجه می رسم که تو (او )کاری را انجام داده وبا غليمان و خصم صفتان هم دست وهم طبق شده ، پس از مدتی، از کردنش پشيمان شده باشی و دلت بخواهد کسی از آن کار مطلع نشود، در واقع خودت را صاحب «راز» ی کرده ای که بايد پشت پرده و داخل گنجه بماند و «فاش» نشود. اما همين امر موجب می شود که تو از آن پس در خانه ای شيشه ای نشسته و هر دم نگران آن باشی که کسی سنگی به سوی خانه ات پرتاب کند، تا خانه بشکند و فرو ريزد، پرده کنار رود، يا در گنجه باز شود وراز چند ساله از درون آن خارج گردد و به تصوير گرفته شود . اما، هر سال، به بهمن ماه که می رسيم، می بينم که عده ای، برای يافتن مقصران و مسببان ، به سنگ اندازی و پرده برافکنی و راز گشودن و رسيدگی به دوسيه های مرده و زنده مشغول می شوند تا برای خود لب نان در يافت کنندو روح شيطانی خود را با فحاشی و ناسزا گوی راحت سازند و برای خانه شيشی خود خطر را ايجاد ميکنند و همين «خطر» هم موجب می شود که ساکنان خانه های شيشه ای مانند تو ( او) ـ بجای آنکه احساس غرور کنند که در محفظه ای شفاف نشسته اند و از بيرون می شود ديدشان، و حساب و کتابشان روشن است ـ نگران سنگ اندازی کسانی باشند که قصد دارند اين خانهء شيشه ای را بشکنند و از تهداب تخريب نمايند تا اين خفاشان بار ديگر در آن جاه نه گيرند. اينکه تو در يک روز قبل از حادثه ۷ ثور ۵۷ بخصوص در پيش از حادثه مخالف حزب که امروز آنرا رکلام ميکنی نبودی ، در روز های اختناق با باده قدرت در کنار نالايقان به دفاع از ابلهول قرار نداشتی ، فخر نابغه شرق در يخن تو جاه نداشت در اينجا، بيش از آنکه قصدم نوشتن دفاعيه ای در مورد خودم باشد، من اما هيچگاه حس نکرده بودم که در خانهء شکنندهء شيشه رازی پشت پرده و راز در گنجه وجود داشته باشد با صداقت به آن شيشه خانه نگاه ميکردم ولی افسوس کليد راز ها در دست ديگران بود و ( او ) را واداشت تا زشت درشت بنويسد اگر غلط مينويسد بنويسد و در قطار فحاشی ها قرار بگيرد ، تو از صداقت و شفافيت ماضی خود ياد کردی !! کدام صداقت و کدام شفافيت وجود داشت که ما هم طبق هم بوديم اگاه نيستم و بدان من هرگز هم در پی افشا کردن بخشی از راز های خفته بر نيامده بودم. در عين حال، کاملاً واقفم که، در طول زمان تجربهء کمتر يا بيشتر، تغييرات مختلفی در افکارم پيش آمده است. اما هرچه که در گذشتهء خود می کاوم می بينم که چند موضوع هيچگاه در من عوض نشده است. بگذاريد در آينه اين موضوعات به سی سال پيش برگردم:

دو سه تکهء بقيهء اين اسکلت رازآميز از گنجه و پرده برون افتاده را خودتان در همان سايت خوش نام زمان ( آريايی) ( !!) بخوانيد. من اما همچنان در اين خانهء شيشه ای که ساکن آدمک سوال برانگيز است سنگ پرتاب ميکنم با آنکه اخيرأ مقامات سويدن و المان سنگ ها بسته و سگ های رنگارنگ يا زرنگاری را رها کردند و اگر از پشت شيشه ها همه چيز درون اين خانه را تماشا کند. به سنگ انداز هم می گويم که «ای صوفی، شراب آنگه شود صاف، که در شيشه بماند اربعينی». از آن "اربعين" فقط سی سالش گذشته است 


نویسنده: اسماعیل نوری

2009 Feb 07-

ـ



ساکن خانه ی شيشه ای



گرچه از خود گفتن در فرهنگ سنتی ما چندان مطلوب نيست اما واقعيت اين است که ما هرچه می گوئيم اغلب از خود سخن گفته ايم و من، با اجازهء شما، اين هفته واقعاً می خواهم از خودم بنويسم، آن هم در مورد يک وجه از ساختار روانی ام که بشدت با «رمز و راز» بيگانه است و به همين دليل هرگز نتوانسته اين همه احتياط و سفارش «قدما» را در مورد وجود «راز» و لزوم حفظ آن بفهمد و بپذيرد. در واقع، بايد اعتراف کنم که برای من مفهوم «راز» هميشه مزه و طعمی بد و تلخ داشته است و اگرچه بسيار پيش آمده که خواسته باشم امری يا خبری نامطلوب را فاش نکنم اما اين «رازداری» هيچگاه برايم کار شيرينی نبوده است. زندگی در آفتاب و روشنی و شفافيت را هميشه دوست داشته ام؛ بخصوص که طی ساليان عمر دريافته ام که وقتی چيزی را عامداً از ديگران پنهان می کنی هميشه هراس افشا شدن آن وجود دارد و بالاخره کسی در جائی پيدا خواهد شد که از «سر مکتوم» تو با خبر شده و افشايت کند.

در اين زمينه، انگليسی زبان ها ضرب المثلی دارند که بيست و چند سالی پيش، وقتی من به يکی از ياران اهل ادب ايراد گرفته بودم که چرا دور و بر همپيوندان جمهوری اسلامی می گردی، آن را بعنوان پاسخ من مطرح کرد و گفت: «کسی که در خانهء شيشه نشسته به خانهء ديگران سنگ نمی اندازد». من همانوقت، در عين درک معنای پيام ايشان، در اين انديشه فرو رفتم که چرا نشستن در خانهء شيشه ای يک عيب و کمبود محسوب می شود؟ علت اين فکر هم آن بود که برای من معنای «نشستن در خانهء شيشه ای» با معنائی که اين عبارت در ضرب المثل انگليسی دارد فرق می کرد. من «شيشه» را نماد شفافيت و روشنی می دانستم و آرزو می کردم روزی پيش نيايد که مجبور شوم چيزی را از ديگران و در پشت ديوارهائی سيمانی پنهان کنم. اما آن رفيق ما اين ضرب المثل را به معنای انگليسی اش آورده بود که، در آن، «شيشه» نماد شکنندگی است. می گفت «تو که خودت قطه ضعف دارنی چرا بر نقطه ضعف های ديگران انگشت می گذاری و فکر نمی کنی اگر آنها هم متقابلاً سنگی به خانهء شيشه ای تو پرتاب کنند آن خانه خواهد شکست و فرو خواهد ريخت و نقطهء ضعف تو هم در نزد ديگران افشا خواهد شد؟».

آن رفيق، شايد بايد بگويم متأسفانه، البته کار را به آنجا نرساند که سنگش را بياندازد و خانهء شيشه ای مرا بشکند تا من خود نيز بدانم که کدام کردهء محرمانه يا پنهان نگاه داشته شده ای دارم که او مرا به افشای آن تهديد می کند. اما بهر حال می خواهم بگويم که اين روحيه بخصوص به تلقی من از زندگی کردن در پيش چشم مردم مربوط می شود. من فکر می کنم کسی که پا در زندگی اجتماعی می گذارد و قلم بدست می گيرد تا در مورد مسائل گذشته و حال و آيندهء جامعه بنويسد، يا کسی که دست به فعاليت سياسی می زند، اين خطر را برای خود خريده است که حرکات و سکنات و گفته ها و نوشته هايش در حافظهء زمانه باقی می مانند و خيالی خام خواهد بود اگر فکر کند که چيزی را می توان از مردم و تاريخ پنهان کرد.

انگليسی ها در اين زمينه ضرب المثل گويای ديگری هم دارند که در عبارت «داشتن اسکلتی در گنجهء خانه» بيان می شود. منظورشان آن است که اگر اسکلتی را در گنجهء خانه ات پنهان کرده ای بايد بدانی که روزی کسی، عامداً يا اتفاقاً، در آن گنجه را خواهد گشود.

و از اين «گنجه» نيز، بی اختيار، ياد آن «پرده» ی حافظ می افتم، وقتی که می گويد «مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز»، و در اينجا و آنجای ديوانش نيز خبر از «راز دورن پرده» دارد.

باری، همهء اين ها را که در نظر می گيرم، جدا از ساختار روانی، و در سطح آگاهی ام، به اين نتيجه می رسم که تو اگر کاری را انجام داده و، پس از مدتی، از کردنش پشيمان شده باشی و دلت بخواهد کسی از آن کار مطلع نشود، در واقع خودت را صاحب «راز» ی کرده ای که بايد پشت پرده و داخل گنجه بماند و «فاش» نشود. اما همين امر موجب می شود که تو از آن پس در خانه ای شيشه ای نشسته و هر دم نگران آن باشی که کسی سنگی به سوی خانه ات پرتاب کند، تا خانه بشکند و فرو ريزد، پرده کنار رود، يا در گنجه باز شود و اسکلت درون آن خودش را و تو را «لو» دهد. و من همهء عمر از اين راز داشتن ها و اسير و عبيد آن شدن ها بيزار بوده ام.

اما، هر سال، به بهمن ماه که می رسيم، می بينم که عده ای، برای يافتن مقصران و مسببان «بدبختی ملت ايران»، به سنگ اندازی و پرده برافکنی و گنجه گشودن و رسيدگی پروندهء مرده و زنده مشغول می شوند و، در دورانی که باخت مسلم سی سال پيش همهء ايرانيان در برابر رهبری اسلامی ـ آخوندی انقلاب 57 موجب تداوم بازی «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!» شده است، می کوشند تا مادر مرده ای را ـ درست و غلط ـ بيابند و درازش کنند؛ و اگر نمی شد خوب درازش کرد با شعبده بازی کاری کنند که اين توهم در مردم بوجود آيد که طرف دراز کردنی است.

و همين «خطر» هم موجب می شود که ساکنان خانه های شيشه ای ـ بجای آنکه احساس غرور کنند که در محفظه ای شفاف نشسته اند و از بيرون می شود ديدشان، و حساب و کتابشان روشن است ـ نگران سنگ اندازی کسانی باشند که قصد دارند اين خانهء شيشه ای را بشکنند. يعنی، اکنون که حکومت اسلامی تو زرد از آب در آمده و جای آبادی در کارنامه اش وجود ندارد، اينکه تو در زمان انقلاب (بخصوص در پيش از پيروزی آن) با انقلاب موافق بوده، و به طرفداری از خمينی سر قلم رفته باشی و حالا صدايش را در نياوری، کارت حکم آن راز و اسکلتی را دارد که رندان سينه چاک عاقبت از پرده برونش خواهند آورد و درازت خواهند کرد و، حتی بی منتظر شدن برای رسيدن ايران آزاد آينده و تشکيل محاکم ملی برای رسيدگی به نقش اشخاص در بقدرت رساندن حکومت اسلامی، هر مغرضی (يعنی صاحب هدف و غرضی) يک تنه دادستان و قاضی و مجری می شود.

جالب اين است که اين اشخاص لزوماً جزو طرفداران رژيم سابق هم نيستند. يعنی، اگر تو از انقلاب و رهبری اش حمايت کرده باشی تنها در اين خطر نيستی که سلطنت طلب ها برايت پرونده و محاکمه تشکيل دهند. درد آنها اتفاقاً فهميدنی است. آنها، در يک جريان سياسی معطوف به قدرت، بازی را باخته اند و همهء جانشان می سوزد و دنبال کسی می گردند که به انتقام آنچه از دست داده اند دارش بزنند. اما موضوع وقتی جالب می شود که از انقلابی های حزب اللهی گرفته تا سپاهی و اطلاعاتی و شکنجه چی های وزارت اطلاعات حکومت اسلامی هم، هر که بند نافش ـ به دلايل مختلفی که «بيدار شدن وجدان» آخرين آنها است ـ از جمهوری اسلامی قطع می شود، بلافاصله به صف «اپوزيسيون» می پيوندند و، با تاکتيک کهنه و مشهور «فرار به جلو»، به سنگ اندازی به خانه هائی که می پندارد شيشه ای اند مشغول می شود.

و به اين گروه اخير اضافه کنيد اصلاح طلبان اسلامی را، که اگرچه خودشان هم اسلامی اند و هم خواستار «اصلاح» (و در نتيجه، ابقا) ی حکومت اسلامی، اما از طريق متهم کردن مخالفانشان به طرفداری از خمينی (که راست و دروغش در مرحلهء دوم اهميت قرار می گيرد) می کوشند آنها را از ميدان به در کرده و ساکت سازند.

من اين همه را گفتم تا خدمتتان مژده دهم که امسال بنظر می رسد که قرار شده اصلاح طلبانی که در هر رسانهء بين المللی حضور دارند و، دست در دست «برادران توده ای»، مشغول قلع و قمع مخالفان اصلاح طلبی اسلامی هستند، صاحب اين قلم را دراز کنند که در چند سال اخير پايش را از گليمش بيرون نهاده و، با اينکه خود در خانهء شيشه ای نشسته، به خانهء اصلاح طلبان اسلامی سنگ انداخته است.

در اينجا، بيش از آنکه قصدم نوشتن دفاعيه ای در مورد خودم باشد، به اين می انديشم که بر رسيدن سوابق «پرونده» ی من می تواند نمونه ای از خيلی ماجراهای ديگر هم باشد، و پرداختن به آن سوابق ممکن است به بازگوئی حال و هوای آن روزهای جوانی نسل من نيز کمک کند. پس، بد نمی دانم که مطالبی را در اين ارتباط با شما در ميان بگذارم؛ باشد که به سهم خود از آلودگی و مسموميت اين فضای تهوع آور ساخته شده به دست توده ای ها و اصلاح طلبان اسلامی بکاهم.

من 5 سال است که، بصورتی فعال، برنامه های تلويزيونی مختلفی را تهيه کرده ام، جمعه گردی ها را نوشته ام و يک سالی هم هست که سايت اينترنتی سکولاريسم نو را براه انداخته ام. فکر می کنم کسی که خبری از چند و چون دوران پيش از اين پنج سال ندارد بايد يک چنين تصويری از من در ذهن خود داشته باشد: «فلانی کسی است که در رشتهء جامعه شناسی سياسی، با تأکيد بر تاريخ شيعهء امامی در ايران، تحصيل کرده است؛ اعتقاد دارد که سعادت ملت ايران با وجود و ادامهء حکومت اسلامی ممکن نيست؛ و راه حل هم جمع شدن همهء خسران ديده ها و مخالفان اين حکومت در زير پرچم سکولاريسم است، به معنای خواستاری جدا کردن مذهب از حکومت، و می خواهد که آخوندها به مسجدها و مدرسه هاشان برگردند و بجاي حکومت شان يک جمهوری سکولار دموکراتيک بنشيند». حال اگر کسی پيدا شود و به چنين خواننده ای نشان دهد که من نيز در گنجهء خانه ام اسکلتی دارم، و پرده را کنار زند و «راز» مرا افشا کند و، مثلاً، نشان دهد که من در زمستان سال 1357 رسماً اعلام کرده ام که «امام خمينی پديده ای تازه و دلگرم کننده است» ممکن است به سختی جا بخورد، مرا آدم نان به نرخ روز خور و رنگ عوض کنی ببيند و، خود بخود، آنچه را که من دربارهء ضرری که اصلاح طلبی اسلامی در بلند مدت به کشورمان می زند می گويم، بی پايه و بی محتوی و سراپا دروغ بداند و من کلاً «از چشمش بيافتم». بقول شاعر: «زدی ضربتی، ضربتی نوش کن

و اين درست کاری است که اخيراً آقای سيد ابراهيم نبوی با من کرده است، آن هم در سايت راديو زمانه که، در عين حفظ احترامم برای برخی از نويسندگانی که در آن کار می کنند، چيزی نيست جز راديوی برون مرزی اصلاح طلبان اسلامی. آقای نبوی، که در اصلاح طلب بودن ايشان و علاقه شان به کانديداهای اصلاح طلبان اسلامی، بخصوص آقای سيد محمد خاتمی، ترديدی نيست، با همکاری کس ديگری که نمی شناسمش، امسال بالاخره جای گنجهء مرا هم پيدا کرده و اسکلت مخفی در آن را آشکار ساخته اند. و می دانيم که امروزه روز همين کار اندک ايشان در افشای چهرهء مخفی من کافی است و ايشان ديگر نيازی به استخدام آسيستان هم ندارند چرا که در روی شبکهء بی در و پيکر اينترنت، آنقدر آدم بی کار و شلوغ کار، از ساواکی و سلطنت طلب شاه اللهی گرفته تا توده ای و اصلاح طلب اسلامی و ساوامائی و حقوق بگير وجود دارند که، بی هيچ سفارش و دستوری، دنبال کار را بگيرند، هر يک خطی و نظری بر يافته های آقای نبوی اضافه کنند، و «چهرهء دو روی يک نويسندهء خائن» ديگر را افشا نمايند؛ تا او باشد که، بخصوص دم انتخاباتی حکومت اسلامی، که اصلاح طلبان در آن به بازگشت به قدرت اميد بسته اند، ديگرباره دربارهء محاسن تحريم انتخابات و ناکام گذاشتن اصلاح طلبان اسلامی (که در کوتاه مدت وعدهء شيرين دارند و در بلند مدت بيشتر و بيشتر بر عمر همين حکومت می افزايند) سخن نگويد و مقاله ننويسد.

من اما هيچگاه حس نکرده بودم که در خانهء شکنندهء شيشه ای من رازی پشت پرده و اسکلتی در گنجه وجود دارد و هرگز هم در پی پنهان کردن بخشی از فعاليت های اجتماعی خود بر نيامده بودم. در عين حال، کاملاً واقفم که، در طول زمان و کسب دانش و تجربهء کمتر يا بيشتر، تغييرات مختلفی در افکارم پيش آمده است. اما هرچه که در گذشتهء خود می کاوم می بينم که چند موضوع هيچگاه در من عوض نشده است. بگذاريد در آينه اين موضوعات به سی سال پيش برگردم:



اول اينکه من، هميشه، دوستدار جمهوريت حکومت بوده و استقرار مادام العمر حاکميت را در دستان يک نفر، و سپس در خاندان او، امری غير طبيعی، خطرناک، و زيان بار و فساد آور ارزيابی کرده ام.

من هيچگاه حاکميت سياسی بر جامعه را از آن خدا و رسول او ندانسته ام، حتی در دورانی که دين دار بودم. بلکه آن را متعلق به مردم دانسته و تجلی آن را در انتخابات آزاد و دموکراتيک خواسته ام.

من قائل به تفکيک بين دين و مذهب بوده ام. دين را در باور مردم به ماوراء الطبيعه و ارتباط با آن از طريق پيامبرانی که مردم قبول شان می کنند يافته ام، و مذهب را دکان عده ای که مخترع «شريعت» (در معنای احکام الهی غير قابل تغيير) هستند و خود را واسطهء خدا و خلق می دانند دانسته ام. اعتقاد داشته ام که دين دارای تشکيلات و کارمند و سازمان و آدابی نيست (هيچ آدابی و ترتيبی مجوی / هرچه می خواهد دل تنگ ات بگوی!) حال آنکه مذهب هم شريعت دارد، هم آخوند و خاخام و کشيش و هم کنيسه و آتشکده و مسجد و کليسا؛ و هريک تشنهء قدرت و تسلط بر مردم و برقرار کردن امر به معروف و نهی از منکر ويژهء خويش.

من اعتقاد داشته ام که جدا سازی اديان از حاکمان ممکن نيست و بهر حال هر حاکمی دين و باوری دارد، و گاه هم ممکن است اصلاً ايمان و باوری نداشته باشد. اما خطرناک ترين اتفاقی که می تواند بيافتد افتادن حکومت به دست دکان داران مذهب و سازمان مذهبی است.

و بالاخره به اين نتيجه رسيده ام که بين شريعت ها و ايدئوژی ها پيوندی ريشه ای وجود دارد و، در واقع، مذهب چيزی نيست جز حاصل تبديل شدن دين به ايدئولوژی. و، پس، شريعت و ايدئولوژی از يکسو، و سازمان مذهبی و حزب ايدئولوژيک از سوی ديگر، با هم تفاوت ماهوی ندارند. من اين ادراک اخير را «سکولاريسم نو» خوانده ام و اميدوارم بقيهء عمری را که باقی مانده است در راه تبليغ و جا انداختن آن بکوشم.

من هميشه، از زمانی که در 19 سالگی پای سخنان خليل ملکی در دفتر مجله علم و زندگی می نشستم، خود را يک سوسياليست دموکرات دانسته ام، اما هرگز فکر نکرده ام که برای رسيدن به يک جامعهء برخوردار از حقوق انسانی همواره به انقلاب و سرنگونی نياز است، و اعتقاد داشته ام که اگر آزادی برای مشارکت در زندگی سياسی کشور ممکن شود و پذيرفته گردد که همان قانون نيم بند مشروطيت (البته بدون متمم های تحميلی آن که کل ماهيت قانون اساسی را مخدوش کرده بودند) رعايت شود، کشور ما خواهد توانست آينده ای مرفه و مستقر و دموکراتيک را (حتی در ظل پادشاهی مشروطه) برای خود تضمين کند. مگر اينکه خود حکومت همهء مجاری اصلاح شدنش را مسدود ساخته باشد.

من دخالت پادشاه در امور روزمرهء مملکت را نه قانونی و نه مفيد بحال خود او و مملکت می دانستم و شرکتم در ايجاد کانون نويسندگان ايران هم برای مبارزه در راستای کسب آزادی بيان در همان حکومت شاهنشاهی بشمار می رفت و، حتی به خاطر همين موضع گيری، در سفری که در 1348 به لندن داشتم، در ديدار با برخی از دوستانم که در آنجا دانشجو بوده و به عضويت کنفدراسيون درآمده بودند، از جانب آنها متهم به سنگ اندازی در راه انقلاب از طريق ايجاد نهادی که می خواهد قانونی عمل کند شدم.

اما، با گذشت چند سالی از آغاز دههء 1350، و مشاهدهء آنچه هائی که خود پادشاه در آستانهء خروج از کشور آن را، در سخنرانی مشهور «صدای انقلاب شما را شنيدم»، «پيوند نامقدس فساد مالی و فساد سياسی» خواند، اعتقاد يافتم که حکومت شاهنشاهی بصورت لاعلاجی در آستانهء فروپاشی قرار گرفته است و لااقل از 1354 ببعد بازی يافتن جانشينی برای آن آغاز شده است. من اين مطلب را در همان سال با خيلی از دوستان و آشنايانم که برخی شان خوشبختانه زنده اند و از جملهء سرشناسان محسوب می شوند، در ميان گذاشتم. من، بدون اطلاع از بيماری پادشاه، می ديدم که حکومت شاه همهء امکانات اصلاح شدن را از خود گرفته است و در نتيجه، بنای ديکتاتوری فردی او ـ که تا حد لازم بودن کسب اجازه از ايشان برای لوله کشی آب يک روستا رسيده بود ـ، بخصوص با ايجاد حزب رستاخيز و انحلال احزاب خودساخته و قلابی، بکلی در حال فرو ريختن است. و عاقبت هم تحميل عضويت در حزب رستاخيز بر من، آخرين اميد و توهم مرا از ميان برداشت و من مصمم شدم از ايران خارج شوم و لااقل سال های جوانی ام را، بجای هدر شدن در حسرت و سودا زدگی، به تحصيل بپردازم و، در نتيجه، با استفاده از بورسی کوتاه مدت و سپس مرخصی بدون حقوق، به لندن رفتم و به تحصيل مشغول شدم.

و در اين غياب بود که شب های شعر گوته در تهران پيش آمد، فضای باز سياسی اعلام شد، هويدا از نخست وزيری افتاد و ايران حال و هوائی انقلابی گرفت. و همچنان در لندن بودم که آيت الله خمينی به پاريس آمد، جبههء ملی لنگ انداخت و نخست وزيران شاه يکی يکی فرو افتادند. می ديدم که موجی سهمگين برخاسته است که ديگر هيچ پهلوانی نمی تواند جلوگيرش باشد و هرکه از موضع مخالفت با آن سخن بگويد صدايش انعکاسی نخواهد داشت. خمينی رفته رفته در اندازه های واقعی رهبر يک انقلاب وسيع ظاهر شده و هر روز افواج و امواج انسانی بيشتری او را به رهبری می پذيرفتند. بنظر من، ناکامی شخصيت شجاعی همچون دکتر بختيار که در آخرين روزهای عمر شاهنشاهی، رانده شده از خانه اش در جبهه ملی و بدون هيچ تکيه گاه تشکيلاتی، آمده بود تا کاری برای نجات ايران کند نشان داد که انجام آن «کار» ديگر از عهدهء «مرغ توفان» نيز خارج شده و جنبهء محال بخود گرفته است.

من البته در آن روزگار در اينکه يک مرد دينی رهبر يک جنبش اجتماعی شود عيبی نمی ديدم. مثلاً، اسقف ماکاريوس را ديده بودم که جنبش استقلال قبرس را رهبری کرده بود بی آنکه اين امر موجب قرار گرفتن زمام حکومت در دست کليسا شود. اما ترسم اين بود که اسلامی شدن انقلاب و افتادن رهبری آن به دست يک آيت الله موجب شود که ماشين حکومت در اختيار سازمان مذهب و شريعت امامی قرار گيرد. يعنی، در عين اينکه می انديشيدم اگر خمينی بتواند ايران را از خطر سقوط ـ که خواه ناخواه با مرگ پادشاهی که از بيماری سرطان رنج می برد پيش می آمد ـ نجات دهد اين نهايت خوش شانسی ما خواهد بود، اما هراسم اين بود که اگر «روحانی بودن رهبری» به استقرار «حکومت قشر آخوند» بيانجامد مصيبتی خواهد بود که بايد با چنگ و دندان جلوی آن را گرفت.



در آن لحظه از تاريخ، مهمترين نکتهء دلگرم کننده آن بود که نه روحانيت ايران خمينی را قبول داشت و نه خمينی آن روحانيت را. پس از 15 خرداد 42 و تبعيد خمينی به خارج کشور، آن وحدتی که موجب شد از آيت الله شريعتمداری قم گرفته تا آيت الله ميلانی مشهد به تهران بيايند و آقا روح الله خمينی را مجتهد و مرجع تقليد اعلام کنند تا از مرگش جلوگيری نمايند، در همريخته بود و خمينی طی 15 سال دوری از ايران هرگز کلام خوشی نسبت به بدنهء اصلی روحانيت داخل کشور بر قلم و زبان نرانده بود و روحانيت سنتی هم به او بی اعتنائی می کرد و، در نتيجه، براحتی می شد گفت که او نمايندهء قشر روحانيت رسمی ايران نيست. او تا بدانجا پيش رفته بود که اعلام می داشت مردم بايد جلوی «آخوند سلطنتی» را بگيرند، عصايش را بر سرش بکوبند و عمامه اش را به دور گردنش بپيچند. و آخوندهائی هم اگر دور و بر خمينی پيدا می شدند دارای فضل و کمال فقهی و مدارج علمی حوزوی چندانی نبودند و بيشتر جوجه ملايانی محسوب می شدند همچون خامنه ای و رفسنجانی و بهشتی؛ و گردن کلفت های درس خوانده شان هم مطهری و منتظری و مفتح بودند که روحانيت اصلی تحويلشان نمی گرفت.

همچنين خمينی در پاريس مکرراً اعلام می داشت که خيال حکومت کردن ندارد و می خواهد به قم برگردد و زندگی طلبگی خود را ادمه دهد. حتی می گفت که قصد استقرار شريعت را هم ندارد، نمی خواهد زنان را در حجاب اسلامی کند و آزادی بيان و نوشتن را از کسی بگيرد.

با اين همه من احساس می کردم که، تا اوضاع بهمريخته تر نشده و خمينی به ايران نرفته، اپوزيسيون سکولار حکومت شاه ـ که هيچگاه قادر نبود بر امواج جمعيت اثر بگذارد ـ می تواند و بايد سه کار را انجام دهد: از يکسو اين امر را بروشنی مطرح و تبليغ کند که خمينی فقط «رهبر سياسی» انقلاب است و ملايان ديگر در کار رهبری انقلاب دخالتی ندارند، دو ديگر اينکه بقدرت رسيدن او نبايد منجر به قدرت رسيدن آخوند ها و سازمان مذهبی در ايران شود، و سه ديگر اينکه او بايد، پيش از فرا رسيدن فرصت بازگشت به ايران، برنامه ها و اهداف خود را مشخص کند. اعتقادم اين بود که گرفتن اينگونه تضمين های صريح اگرچه نمی تواند مانع رسيدن خمينی به قدرت شود اما بهر حال فضا را برای جلوگيری از بقدرت رسيدن قشر ملايان و استقرار شريعت امامی آماده خواهد کرد و شايسته سالاری را ميدان خواهد داد.

باری، بقيهء ماجرا را دو سه هفته پيش در همين جمعه گردی ها شرح دادم و گفتم که چگونه، در آذر ماه 57، در اين مورد با احمد شاملو که در لندن نشريهء ايرانشهر را منتشر می کرد مشورت کردم و او مقاله ای و مکملی بر آن مقاله از من را با همين مضامين منتشر کرد. اما، اگرچه نشريهء شاملو در لندن چاپ می شد و به ايران نمی رسيد، بلافاصله، هم بر من و هم بر او، روشن شد که برای اين سخنان حتی در خارج کشور و محدودهء لندن و پاريس هم هيچ گوش شنوائی وجود ندارد. پس من ادامه ندارم و پس نشستم و بزودی آقای خمينی، و در پيش يا پی او شاملو، به تهران رفتند. من با يک راديوی موج کوتاه در لندن، پشت ميزی که بر آن مشغول نوشتن آخرين صفحات پايان نامه ام بودم، با نگرانی جريانات را تعقيب می کردم و دستی از دور بر آتش داشتم و می ديدم که آقای خمينی هر روز يکی ديگر از وعده هايش را ابطال می کند و روحانيت سودجوی فرقهء اماميه هم، با حصول اطمينان از اينکه شاه ديگر برگشتنی نيست، خود را به زير عبای رهبر انقلاب می کشاند.

آنگاه، با فرا رسيدن تابستان 58 و شروع تعطيلی دانشگاه ها، در اواخر خرداد ماه، به ايران رفتم و با تهرانی روبرو شدم که چهار ماهی از تجربهء انقلابش گذشته بود و تازه می کوشيد بفهمد که چه اتفاقی افتاده است. سپس، در ماجرای اخراج توده ای ها از کانون نويسندگان که کل کانون را در خطر متلاشی شدن قرار می داد از عضويت آن استعفاء دادم و متأسفانه و ناگزير، عمر ماندن من در ايران چندان طولانی نشد و اندوه زده و بی رغبت پا براه غربتی نهادم که اکنون 29 سالی از عمر آن می گذرد.

اما، در تمام اين سی ساله، هميشه آرزو داشتم که آن مقاله و مکملی را که به دست شاملو داده بودم پيدا کرده و دوباره منتشرش کنم و يا جزو نوشته هايم در سايت شخصی ام قرارش دهم. اما، متأسفانه، هرگز نتوانسته بودم نسخه ای از آنها را بيابم...

تا اينکه آقای ابراهيم نبوی آنها را از آرشيو عالم غيب راديو زمانه بيرون کشيد و، بی انصافانه، بجای باز نشر کامل آنها، فقط تکه هائی از آنها را در سايت راديو زمانه منتشر کرد که حاوی تعريف های من از خمينی بود، بی آنکه حرف اصلی و پيشنهادات مرا در بر داشته باشد(*). قضيه مثل همان داستان گفتن «لا اله» و نگفتن «الا الله» است که حاصلی جز تکفير شدن و حد خوردن ندارد.

من البته از انتشار اين تکه ها هم خبر نداشتم تا اينکه ديدم يک ساواکی سابق و چند ساوامايي حرفه ای آن را با ای ـ ميل بر روی اينترنت پخش می کنند و، پس از سی سال، دو سه پاراگراف از دو مقالهء روزگار لندن بلند مرا پيراهن عثمان کرده اند تا گفته باشند که من يکی از آن روشنفکران فريب دهندهء مردم و از مسئولان به قدرت رسيدن آقای خمينی هستم و لابد دستم تا مفرق به خون برادران ساواکی ايشان آغشته است.

برای من فحش خوردن از ظاهراً شاه اللهی هائی که فکر می کنم از طرف جمهوری اسلامی مأمورند تا، به بهانهء پرخاش به امثال من از موضع طرفداری از شاهان پهلوی و آقای رضا پهلوی، شخص ايشان را بی اعتبار و صاحب اطرافيانی «بی مخ» قلمداد کنند، جای تآسفی ندارد. اما اقدام آقای نبوی برای برخورد گزينشی با آن مقاله به من می گويد که گويا نيش کوچک اين قلم برای برخی از اصلاح طلبان اسلامی ما چندان دردآور بوده است که خواسته اند، با چسباندن من به رهبر همان انقلابی که هنوز خود به آن وفا دارند و در زير علم يکی از «کارگزاران ولی فقيه» اش سينه می زنند، بدنامم کنند. اما توسل به اينگونه تاکتيک ها بنظر من نشانهء رسيدن به اندراس کامل است؛ همانگونه که در سال های آخر رژيم سابق، ساواک برای اينکه کسی را بدنام کند به او نسبت ساواکی بودن می داد.

باری، با عذرخواهی از اينکه مطلبی را که می شد خصوصی تلقی کرد به حوزهء عمومی کشانده ام، جمعه گردی اين هفته را با دعوت از شما برای خواندن يکی دو تا از تکه هائی که آقای نبوی از من نقل کرده اند به پايان می برم:

«اسماعیل نوری‌علا، نویسنده و اندیشمند، در پاسخ به مقالهء چهار نویسنده در هفته ‌نامهء ایرانشهر، در مقاله‌ای با عنوان "اسلام واقعی که بت می‌شکند، نه آن‌که بت می‌آفریند!" نوشت: "امام خمینی پدیده‌ای تازه و دلگرم کننده در تاریخ تشیع است. او رهبر سیاسی جنبش است، جنبشی که تعریفی جز برانداختن ظلم و تقلید کورکورانه و شکستن بت‌های دیکتاتوری سیاسی و مذهبی ندارد. چه کسی امتحان کرده تا بداند آیا [او] از همهء علما به علم و دین واقف‌تر است یا نه؟ و چگونه این اعلمیت، در نتیجهء رهبری غیر انتخابی و تحمیلی، مردم را به تقلید از او کشانده است؟" نوری‌علا در ادامه می‌نویسد: "نه! امام خمینی را مردم انتخاب کرده‌اند، به جهت آن‌که در عین علم به احکام شرع، به مقام ارشدیت نیز رسیده است. او در پی آن نیست تا قشر روحانیت را حاکم بر سرنوشت ما کند، بلکه در پی آن است تا ما را از دیکتاتوری همهء اقشار حاکم و خواستار اطاعت کورکورانه برهاند. و هر آن‌ کس از روحانیت سنتی که در این راه قدم گذارد مقدمش گرامی است، اما اگر تردیدی در این راه از خود نشان دهد دیگر کسی برای رساله و اعلمیت و زهدش فاتحه هم نمی‌خواند"».

دو سه تکهء بقيهء اين اسکلت رازآميز از گنجه و پرده برون افتاده را خودتان در همان سايت خوش نام زمانه بخوانيد. من اما همچنان در اين خانهء شيشه ای که ساکن آنم خواهم ماند و به هرکس که ساعتی از روز جمعه اش را صرف خواندن مطلبی از من می کند حق خواهم داد که از پشت شيشه ها همه چيز درون اين خانه را تماشا کند. به سنگ انداز هم می گويم که «ای صوفی، شراب آنگه شود صاف، که در شيشه بماند اربعينی». از آن "اربعين" فقط سی سالش گذشته است!

!